تبليغاتX
برزخ اما بهشت
برزخ اما بهشت

خیلی سخته...خیلی سخته که بعد از اینهمه سال...بعد از تمام عاشقی ها ...رفتن ها و اومدن ها و .... تمام اتفاقات خوب و بد این سالهای اخیر کسی نباشه که ارومت کنه....

کسی نباشه که توی خیابون که راه میرید هی دستاش بگرده دنبال دستای تو و تو از خیر گرمای جیبت بگذری و دستاتو توی سرما قفل کنی میون دستاش

کسی نباشه که نیمه شب که خوابت نمیبره گوشیتو بگیری دستت و بدونی کسی هست که همیشه ی همیشه هست...که همیشه سنگ صبوره ...

که ظهر جمعه که دلت رستوران میخواد و سینما زنگ که بزنی بدونی همیشه اماده ی با تو بودنه...که راضیه به خوشحال کردنت

سخته کسی نباشه که 7-8 شب که خسته از کار و سروکله زدن با ادمهای مختلف شمارشو میگیری که کلی غر بزنییه خسته نباشید خانومم که بهت بگه همه ی خستگی های روزت از تنت در بیاد و تو یهو ببینی هیچی از غرغرهات نمونده...هرچی هست فقط شیرینی یه حس گرمه که انگار زیر پوستت می دوه و تو اروم میشی...ارومه اروم

سخته یکی نباشه که دلت از ادمها که میگیره بشینی کنارش و سرتو تکیه بدی به بازوهاشو و دستتو حلقه کنی دور دستشو و اونم سرشو تکیه بده به سرتو و بهت بگه اروم باش...همه یز درست میشه و تو یکدفعه ببینی که دلت اروم شده...سبک شده...

گاهی تنهایی خیلی سخت تر از اونی میشه که بشه ازش حرف زد...ازش نوشت

بعضی از تنهایی ها رو باید فقط حس کرد تا فهمید چه اواریه که گاهی روی سر ادم خراب میشه...که ادم نفس کم میاره زیر اوارش انگار...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط ساحل
  


این روزها تنها صدای زندگی من این شده :

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد...

نبوده هرگز حتی...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط ساحل
  


بعضی وقتها ادم باید شهامت خداحافظی کردن داشته باشه

شهامت دور زدن و برگشتن از بعضی بن بستهای زندگی...

بعضی وقتها ادمیزاد مجبوره دلش رو با جارو بزنه بره زیر فرش و بعدم سعی کنه یادش بره

که دلی بوده...که دلداری بوده...که گاهی از زیر فرش صدای تپشی میاد از یه دل فراموش شده...

گاهی....چقدر گاهی ادم بودن سخته...




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط ساحل
  


حال من دست خودم نیست

 دیگه اروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای اشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط ساحل
  


گاهی ادم مجبوره به خاطر دلایل درست کار اشتباه رو انجام بده....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط ساحل

انگار یه خواب بود....

چشم باز کردم و دیدم اسیر شدم....چشم باز کردم و دیدم دلم قفس شده برای خودم...طنابی به دست و پام نیست و اما دلم به طناب کشیده شده است انگار...

که دل رفتن و پای رفتن نمونده برام

نمیدونم از کجا اومد...نمیدونم چه جوری اومد اما فقط میدونم چقدر قشنگه کسی زمانی بیاد که تو حتی تصورش رو هم نکنی...که فکر نکنی اونی که اومده قراره بشه همه ی زندگیت...بشه لحظه به لحظه ات...جاری بشه توی هر نفست...بتپه با هر ضربان قلبت....

کسی که گذشته هاتو با تمام خاطرات خوب و بدش از یادت ببره و جاری بشه توی زمان حالت و پر رنگ بشه توی اینده ات...اونقدر پر رنگ که بشه اصلی ترین رنگ زندگیت...بشه سبز...قرمز...ابی...

رنگ خالص...

که تیشه بزنه به ریشه ی همه ی عادتهات...که از دنیا و ادمهاش فقط همون رو بخوای که برات بمونه...که کنارت باشه....تکیه گاهت باشه...همراه و همسرت باشه....که همه ی وجودت باشه

که نیمه شب وقتی از خواب میپری...وقتی ترسیدی از همه ی دنیا فقط اون ادمه باشه و اغوش همیشه پر مهرش...

که دلت از زمین و زمان که میگیره اون ادمه باشه و سینه ی محکمش و تویی که سرت به سینه اش نرسیده همه ی دنیارو از یاد میبری....

که سرما که توی دلت خونه میکنه دست اون ادمه باشه و گرمای وجودش که به دلت وصل میشه

و اون ادمه باشه و تویی که گلوله میشی توی اغوشش و همه ی  دنیا و ادمهاش و همون بیرون جا بذاری...

که دنیات بشه قد یه اغوش...یه اغوش همیشه گرم...همیشه باز...همیشه پناه

که دنیات بشه اغوشش...اغوشش...اغوشش

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط ساحل

یه زخمهایی توی دل همه ی ما ادمها هست که انگار ترمیم نمیشه هیچ وقت

انگار مثل یه زخم تازه ...دورش قرمزه و با هر بار تماس با اب... دوباره تازه میشه و دوباره شروع میکنه به سوختن....مثل اون زخمی که یه گوشه ی دل بیتوته کرده و چند وقت یک بار با اسمی ...عطری اهنگی شروع میکنه به سوختن... درد اوردن و بعد اشکه که روان میشه روی گونه هات و ....

بعد بعضی ادمها هستند توی جاده ی صاف و گاهی دست انداز دار زندگی که توی مسیر گاهی چشمت بهشون میوفته...کاهی کنارت میبینیش...باهاش هم کلام میشی و گاهی اون ادمه ازت جلو میزنه و فقط هربار که چشماتو میدوزی به جاده اونو میبینی که پشتش بهته و داره تند تند ازت جلو میزنه...حالا نه که بخواد باهات مسابقه بده...اصلا ادم زندگی تو نیست...هم پا و هم کلام تو نیست فقط توی همون جاده ایه که تو برای رفتن و رفتن انتخاب کردی...بدون اینکه بدونی دقیقا نهایت اون جاده هه قراره به کجا برسه یا چی توی مسیر پیش رو منتظرته... گاهی هم پشت سرت جاش میذاری و میگذری ازش...

خلاصه اینکه ادمه گاهی هست و گاهی نیست...وقتی هست نیم نگاهی بهش میندازی و میگذری و گاهی هم که نیست یادت میره که بوده

بعد یه روز...همین طور که داری توی جاده بی وقفه راه میری یهویی میبینی که اوه ه ه ه ه

همون ادمه چند وقتیه که داره پا به پات میاد...که داره کش میاد توی زندگیت...که داره راه میشه...که فرش میشه...که ریتم قدمهات باهاش هماهنگ شده انگار...

میبینی اصلا حتی یادت نمیاد از کی اون ادمه همراهت شده...فقط میبینی که چه همه خوبی این روزها....میبینی که دیگه نمی دوی که فقط برسی و ببینی اخر اون مسیر چی بوده...میبینی که گاهی چشم میدوزی به درختهای اطراف جاده...که گاهی نفس تازه میکنی...که ابی به دست و صورتت میزنی...

میبینی چقدر خوبه که ادمه دیگه نه ازت عقب می مونه و نه جلو میزنه...چه خوبه که شونه به شونه هات میاد

بعد این همون روزیه که یادت میاد خیلی وقته جای اون زخمها که همیشه گوشه ی دلت بوده نسوخته...میبینی روزهاست که یادت رفته بوده زخمی بوده و خاطره ی اونی که زخمه رو زده و رفته...

میبینی انگار زخمه داره خوب میشه...داره از سوزش میوفته کم کم ...

میبینی روزها که میان و میرن زخمه داره محو میشه...جاش می مونه...جاش تا ابد می مونه ...قرمز...با یه تفاوت رنگ از بقیه جاها اما اینم مثل جای زخمهای دیگه ...جاش هست اما درد نداره دیگه...سوزش نداره دیگه....




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط ساحل

تا چند وقت پیش یه خلا ئی بود که انگار حالا حالا ها خیال پر شدن نداشت...انگار باید یه ادمی...یه دستی پیدا میشد و میومد این خلائ رو یه جوری پر میکرد...

انگار باید یکی پیدا میشد تا شبها حرفی میزد...مهم نبود چی میگفت و از کجا میگفت ...باید اونقدر میگفت که فکرم خالی میشد...که یادم میرفت تمام اون چیزهایی که خواسته ی دلم بود...که چشمام گرم میشد و پلکهام روی هم میوفتاد و اون ادمه میفهمید که الان وقت گفتن شب بخیره و شنیدن تکیه کلام همیشگی ام که : خوب بخوابی...با یک دنیا خوابهای خوب...

الان اما چند وقتی میشه که اون خلا انگاری یه جوری پر شده...نه که ادمی اومده باشه...نه که دست گرمی دستهامو گرفته باشه و من ذوب شده باشم از هجوم اونهمه گرما...اما انگار غرق شدن توی کار و کار و کار و گاهی هم درس یه جورایی کمرنگ کرده همه ی اون خواسته هارو...کمرنگ کرده نیاز به شنیدن صدای ادمی رو که بلد باشه لالایی بگه برای چشمهایی که شبها خواب بهشون راه پیدا نمیکنه...

انگار این خلا با بچه هایی پر شده که لابه لای یاد گرفتن تک تک کلماتی که زبان مادری شون نیست دنیارو از یادم میبرند...

کنار دخترهای جوونی که خسته از روزمرگی ها چند ساعتی هم به اونجا هجوم میارند تا فراموش کنند رنگ روزهاشون چه تکراری شده...یا پسر ها و مردهایی که نیاز یا علاقه اونجا کشوندتشون و تمام اینها منو رها میکنه از فکر و فکر و فکر ....

کنار همکارهایی که تو فاصله ی بین دو کلاس یه لبخندشون...یه تشکر از رسیدن نسکافه نطلبیده شون... یا دو تا انگشتی که به نشونه ی ارزوی موفقیت صلیب وار کنار هم قرار میگیره خستگی از جسم و روح ادم پاک میکنه

 و من این روزها شادم...علیرغم دلم که شاد نیست...که راضی نیست...که همزبون نداره...که از انتظار خسته شده  باز هم خوشحالم که جایی رو دارم که پا که توش میزارم میتونم تمام مشکلات رو پشت در جا بزارم...که میتونم بخندم...از ته دل بخندم و عشق بورزم به بچه های مردم...به جوون ها...به چهل ساله هایی که  روحشون جوونه...میتونم عشق بورزم به پیرزن 72 ساله ای که میاد تا یاد بگیره...میاد زبان بخونه  و من ناگهان فکر میکنم به انگیزه ای که برای زندگی کردن و زنده موندن داره حسودیم میشه .... که من ناگهان پیدا میکنم ساحلی رو که مدتها بود گم کرده بودم....تو نگرانی و هول و هراس به دست نیاوردن تکیه گاهی که ارزوش رو داشت گم کرده بودم....

این روزها ارومم...این روزها خسته نیستم بعد از یه شب پر از بی خوابی...دلخور نیستم از زود بیدار شدن...ناراحت نیستم از گرمای هوا چون میدونم اخر همه ی اینها جاییه که اینروزها تمام ارامشم  رو و پر شدن  تمام خلا ای که خیال پر شدن نداشت انگار رو مدیون اونجا هستم...و مدیون دیدن لبخند ادمهایی که انگار بدنیا اومدن تا لبخند به روزهات بپاشند....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط ساحل
   gift


اون وقتها که تازه شروع کرده بودم به زبان خوندن یه استادی داشتم که خیلی دوسش داشتم...یه اقایی بود با قد بلند و موهای جو گندمی و فوق العاده خوش صدا...

همیشه میگفت بعضی ادمها gifti هستند...حالا بگذریم از اینکه احتمالا اشتباه این کلمه رو به کار میبرد چون من هرگز توی هیچ دیکشنری این کلمه رو به معنی که اون به کار میبرد پیدا نکردم اما همیشه میگفت خدا به بعضی ادمها نعمتهایی داده که شاید خودشون ندونند اما همون نعمتها انگار حسرته برای بعضی دیگه...

امروز داشتم با خودم فکر میکردم اگر هنوز اون استاد و داشتم میرفتم و بهش میگفتم با اینکه اون کلمه معنی خارجی نداشت اما اینروزها بیشتر از همیشه فکر میکنم که چقدر gifti  هستم...که اینروزا وقتی بیشتر از همه ی عمرم روی یه میز با فاصله 4 تا صندلی رو به روی عموم میشینم...وقتی به بهانه ی تمرین زبان ساعتها با هم حرف میزنیم  و میبینم که از هر دوستی بهم نزدیکتره و درباره همه چیز میتونم باهاش حرف بزنم بدون اینکه نگران قضاوتش باشم...بدون اینکه نگران نصیحت شنیدن باشم میفهمم که خدا دوستم داشته...که نعمتی مثل اراده ی زبان خوندن بهم داد که حالا بعد از سالها دارم قشنگترین نتیجه اش رو که نزدیکی بیشتر به یکی از عزیزترینهام بوده میچشم...

که میبینم وقتی میخنده دونه دونه چین های گوشه چشمش رو دوست دارم....که حرکت دستهاشو موقع نسکافه درست کردن دوست دارم...که وقتی چشمهاش موقع فکر کردن کوچیک میشه و لبخند به لبش میشینه میفهمم که چقدر عزیزه برام و چقدر gifti  هستم که کسی رو دارم که حرف زدن باهاش...بودن باهاش...خندیدن و گلایه کردن و غر زدن باهاش بهم ارامش میده...

اینروزها دارم میفهمم خدا سالها پیش...از روزی که چشم به دنیا باز کردم یه gift  خیلی ماه و مهربون بهم داد که گرچه دیر اما بالاخره فهمیدم که چقدر برام عزیزه و چقدر من خوشبختم که کنارم دارمش...همیشه...محکم...اروم...مهربون و همیشه تکیه گاه




نوشته شده در تاريخ جمعه دوم مرداد 1388 توسط ساحل
   نقطه


خوبه انگار گاهی اوقات یکی پیدا بشه نقطه اخر بعضی داستانهارو بذاره انگار...

خوبیش به اینه که وقتی هی از زور دلتنگی و چیزهای مسری از این قبیل هی بالا و پایین میکنی داستانه رو...هی میخونی و هی دلت میخواست که کاش بعضی جاهاشو پاک میکردی و یا بعضی جاها اصلا یه جور دیگه بود از اول...حداقل به اخرش که رسیدی میفهمیدی این نقطه به این ریزی کلی معنی داره...یا حداقل یه معنی خیلی بزرگ به اسم تمام

که بعد هی انگار یکی انگولکت نکنه که کاش بعد از این سطر اخری دوباره یه سطر جدید شروع میشد...که بفهمی هزار تا سطر و پاراگراف دیگه هم که بنویسی باز این قصه از اون قصه هایه که اخرش یه نقطه باید بذاری و تمامش کنی و هیچ وقتم وسوسه نشی که ادامه اش بدی....که بدونی شخص سوم داستان...همون سوم شخص غایب همیشه غایب بوده توی سطر سطر نوشته ها....که اسمی بوده و جسمی نبوده...که نهایتا به این درد میخورده که قصه تو که تعریف میکنی واسه ادمهات هرکدوم بتونن توی ذهن خودشون اونو مجسم کنند و گاهی حتی وقتی میدونند این ادمه بوده توی زندگیت باز شک کنند بهت که نکنه داری خیال بافی میکنی...

که بعضی داستانهای زندگی ما ادما انگار از اول به این خاطر شروع شده که یه روزی تمام بشه...که بره جزو ارشیو خاطراتت و هیچ وقتم هیچ جور دیگه نتونسته باشی بهش فکر کنی...

که میدونی قصه ات یه صفحه و صد صفحه بودنش دردی ازت دوا نمیکنه و فرقی به حالت نداره و مهم اینه که اخر قصه یه نقطه ریز تمام صفحه های داستانت رو میبره زیر سوال

این مهمه که بدونی بعضی داستانهای زندگیت گرچه بی پایانه اما بعضی قصه ها پایانی نداره جز یه نقطه...نقطه ای به بزرگی کلمه پایان




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388 توسط ساحل
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin