برزخ اما بهشت

 

زخم ها" خوب می شوند!

 امـــــا

 "خـــوب شـــدن"

 با

 "مثل روز اول شدن"

 خیلی فرق داره ..

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:44 توسط ساحل|

کاش یه خواهر داشتم

اون موقع های بچه تر بودن هام یا حتی تا یه ذره قبل تر از یه دونه دختر بودنم خیلی راضی بودم نمیدونم چرا شاید یه جور حس حسودی...یا شاید چون نمیدونستم خواهر داشتن اصلا چه شکلیه...چه جوریه...

مامان که یه دونه دختر بود و طبعا نه چیزی از حس خواهرانه ازش شنیده بودم و نه خاله ای داشتم که دلم بخواد حس خاله بودن رو بجه ام داشته باشه..... این بود که به یه دونه بودنه راضی بودم حسابی

این روزای زندگیم اما کمبود یه خواهر توی زندگیم خیلی پر رنگه....این روزای  پر از خستگی پر از استرس پر از نگرانی همش با خودم فکر میکنم که اگر یکی بود ، یه خواهری که همه چیزو میدونست...میتونستم ساعتها باهاش حرف بزنم و اخرش با یه حس درموندگی زیاد توی چشماش نگاه کنم و بگم یعنی واقعا ما باید چیکار کنیم؟ این روزای پر از ترس بد شدن حال عزیزترین موجود زندگیم همش با خودم میگم که شاید دنیا قابل تحمل تر میشد اگر کسی بود که من بجای اینکه روزی 100 بار بگم اخه من باید چیکار کنم ازش میپرسیدم ما باید چیکار کنیم

این روزا چقدر کم دارم اون دخترکی که توی این  غم بزرگ که داره منو از پا درمیاره میتونست کنار من تبدیل به " ما " بشیم

که می تونستم شبایی که نیستم ازش بخوام سبک تر بخوابه ...بهش هی یاداوری کنم از کنار مامان جم نخوره و هی بهش بگم که گوشیم تا صبح کنارمه...اگر لازم بود هر ساعتی که بود بهم زنگ بزنه...

اون خواهره رو ندارم...اون روزای بچگی شاید از تقسیم کردن مامان و بابا یا تقسیم کردن داشتنی ها خوردنی ها و خواستنی ها باهاش میترسیدم که دلم وجودش رو نمیخواست....

این روزای زندگی اما کاش فقط بود تا تمام داشتنی ها و خواستنی ها و خوردنیهام رو تمام و کمال بهش میدادم به جاش یه ذره فقط یه ذره از اون درد بزرگی که توی دلم هست رو رو شونه هاش گریه میکردم...فقط یه ذره از دلواپسی ها و ترس هام روو باهاش تقسیم میکردم...فقط یه دره توی این روزای بی دلخوشکنک به بودنش و تنهانبودنم دل خوش میکردم....

ارزوی یکی  یه دونه بودن بچگی هام این روزا بدجور تنهایی هامو به رخ ام میکشه....بدجور

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 2:48 توسط ساحل|

مامان و بابا علیرغم تمام مشکلاتی که توی همه ی سالها داشتند به یاد نمیارم هیچ وفت توی خونه رودردروی هم ایستاده باشن و فریاد کشیده باشن یا مثلا ظرفی، شیشه ای چیزی شکسته باشن

اینه که من هنوز یاد نگرفتم فردای شبی که  سر یه موضوع الکی وحرص دربیارفقط فریاد میزنم که اونم تاثیر زندگی کردن با امیره و روش مقابله ی همیشگیش مخصوصا در مواقعی که میدونه مقصره و گرفتن دست پیش  داد زدن مدل حق به جانب و پس نیافتادن بهتر از گرفتن  دست من و  اروم کردنمه  باید یچیکار کنم

چطور باید حرفهایی که با چشم بسته و دهن باز زدم و درسته توی فکرم بوده ولی حرف دلم نبوده رو برگردونم سر جاش یا حرفهایی که شنیدم و میدونم اصلا فقط برای مقابله به مثل بوده و ذره ای حرف دلش نبوده رو چطور نشنیده بگیرم که این از اولی سخت تره

یا نمیدونم وقتی که  از بدشانسی اغلب فردای این شبها مهمونی جای مهم بدون پذیرفتن هیچ عذر و بهونه ای دعوتیم چطور باید لبخندم رو میخکوب کنم روی صورتم و از بس که توی حالت عادی از سر و کولش بالا میرم چطور باید ادای خانمهای متشخص رو در بیارم که بقیه نفهمند که نه قهریم و نه اونقدر اشتی که سوار کولش باشم ....که 30 ثانیه اول همه فهمیدن از بس که من نمیتونم تظاهر کنم با کسی خوبم یا خوشم میاد یا .برعکسش

اینه که کلا از بس همیشه توی خونه پدری هزار تا اتیش زیر حاکستر دائمی بوده ولی  با تمام پتانسیلش تبدیل به اتشفشان نمیشد و بس که توی خونهی خودمون الان  ما اینقده بی تحملیم خوصله ی نگه داشتن اتش رو اون زیر نداریم و ترجیح میذیم از اتشفشان پدیرایی به عمل بیاریم که زود بیاد و برگرده سر کارش  ما هم خیالمون راحت شه همدیگرو پوکوندیم هی اشتی کنیم بریم شام بیرون بخوریم .....

اینه که میگم کاش مامانا و مادر شوهرا وقتی بچه شون رو میدادن یه دفترچه راهنمایی ،خاطراتی از بچگی تا حالایی، چیزی میدادن ادم بدونه با این ادم اینهمه مدل دعوا متفاوت ،باید چطوری دعوا کنه که اخرش رد چند تا کبودی بمونه ادم دلش خنک بشه خوب

تازه یه بار اومدم مدل خیلی عصبانی به خودم بگیرم که همسر حساب کار بیاد دستش بنابراین  وسط هوار زدنم دونه دونه بشقابهای روی میزو  که برای شام چیده بودم و پرت میکردم از رو میز رو زمین  و فقط یه صدای ملوی دلنگ خنده دار میدادو نتیجه این بود که یهو یادم افتاد بشقابها نشکنه مخصوصا روی بارکت بعد خودم نتونستم خنده ی گل و گشادمو جمع کنم بی مقذمه گفتم خوب دیگه برای امشب کافیه....شب بخیر

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 2:13 توسط ساحل|

کاش توی دنیا...یعنی توی کل کله دنیا اصلا هیچ کلمه و ری اکشنی به اسم قهر وجود نداشت

نه که ادما اونقدر خوب بودن که همو میبخشیدن و ایناها نه اصلا نمیدونستن کلا چیزی به اسم قهر هم وجود داره...

بعد اینجور وقتا میشد که وقتی از هم دلشون میگرفت یا میزدن همو لت و پار میکردنو بعد باز با هم حرف میزدن یا که نه یه ذره واسه هم قیافه میگرفتن بعد میدیدن خوب حالا چیکار کنیم ؟ چیزی به ذهنشون نمیرسید یعنی کار دیگه ای بلد نبودن دوباره با هم حرف میزدن

یعنی حالا این وسط گوشه ی دلشون  یه ترک کوچیک میموند اشکال نداشت یا شب وقت خواب تا الهه ی صبح به حرفای اون یاروهه فکر میکردنو حتی اشکم میریختن بازم عیبی نداشت عوضش دوباره که با هم حرف میزدن هی که کلمه به کلمه به هم نزدیک میشدن بس که قاطی میشدنتوی اون رابطه اون زخمه و حرفه و اشکه رو یادشون میرفت

اینجوری میشد که همیشه بودن با هم ...حتی اگه بد...حتی اگر خوب نبودن اما عوضش یه دره ی عمیق ازین حرف نزدنه نمی افتاد وسطشون که هی دیگه بعدش چشم تو چشم نشن و هی یادشون بره که رنگ چشما و طرز نگاه اون ادمه رو چقدر دوست داشتن و هی یادشون بره اون ادمه یه روزی چقدر جا داشته توی دلشون و زندگیشون و حرفاشون و هزار تا شون دیگه

بعد الان دنیا به خدا خیلی بهترتر بود از اینی که الان هست.....دارم خدارو قسم میخورما......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 3:30 توسط ساحل|

توی گوشیم یه نرم افزار یاداور تولد نصب کرده بودم...بس که همیشه فکر میکردم این روز یه روز خاصیه توی زندگی هر ادمی و چه خوبمیشه عمق دوست داشتنشون رو با یه جمله یه تلفن حتی بیان کرد.....

بعد امشب از سر بی خوابی و بی حوصلگی نشستم به بالا و پایین کردن لیست اون ادمها که به ترتیب ماه تولدشون از بالا به پایین ردیف شدن.....

این شبهای زندگیم یه امضای خاص دارن توی دلشون.... که اشکهای دلتنگی شده اون امضاهه....

که یه وقتای درگیری با خودم که هی میخوام کلنجار برم که مثلا فلان ادمه رو که اغوشش حتی برای یه لحظه برام امنیت بوئد که برام تکیه گاه بود که برام مقدس بود رو دیگه دوست نداشته  باشم همون اشکه بی معطلی سر میخوره میاد پایین.....

بعد میدونی سخت ترین قسمتش چیه؟ اینه که این اشکها حتی داغی اش هم بیشتر از اشکهای معمولیه....شاید چون پره از حسرت و افسوس و ای کاش...... پره از حسرت برای یه زندگی معمولی با ادمهای معمولی با یه خانواده ی معمولی و اما ..........

بعد میبینم چقدر اتیش به جون و قلب ادم میخوره وقتی مجبوری ادمهای عزیزت رو ....اونهایی که انعکاس نگاهشون از اولین دفعاتی  که چشم به دنیا باز کردی توی قاب نگاهت موندن رو ....اونهایی که اخرین بارها با تمام دل گرفتگی ازشون سیر نگاهشون نکردی رو بخوای کنار بذاری و به دل حرف گوش نکنت یاد بدی که دوسشون نداشته باشن....

تا اینجاشم که بشه یاد داد بعد یه شبی توی خونه ی خودت دور میز با  ادمهای دیگه و یه مهمون تازه نشستی و ذهن و چشمات قفل شده روی این ادم جدیده که اخه خدایا این ادم منو یاد کی میندازه که هنوز نیومده اینهمه برام عزیزه....تمام شب رو کلنجار میری  و یهو به یه خندهی عمیقش که گوشه ی چشماش خطهای عمیق دوست داشتنی به جا میمونه یا از کشیدگی انگشتهای دستهاش و رنگ پوستش و اون مهربونی خاص ته چشمهاش با خودت میگی ....ای دل غافل....ای لعنت به این زندگی که هیچ کس رو برامون نگه نداشت....ای تف به پول....

ای تف به تمام نرم افزارهای یاداور که نمیذارن اسم اونایی که از دلت پاک نمیشن حداقل از جلوی چشمهات دور باشن

ای تف به این زندگی....به اینهمه نزدیکی اما دوری

ای تف به این امضای خیس و بی صدای هر شب من.......

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 2:37 توسط ساحل|

جمع شده بودیم جلوی تلویزیون....هر کی توی یه فکر دیگه و نگاهها الکی متمرکز به یه نقطه...

یهو برگشت پرسید واقعا سال 91 چه جوری بود براتون....

من یه نگاه به چشماش کردم و بدون فکر گفتم : گه

نگاهها همه برگشت به سمت من....گفتم: درسط اون وسط وسط وسط اون سال بهترین اتفاق زندگیم بود که قبلش فکر طوفان بعدش داغونم میکرد و بعدش خرابی های اون طوفان خیلی چیزارو حداقل توی ذهن و قلب و فکر  من از بین برد...اون اتفاق خوبه که توی زندگی هر کسی یه بار میگن اتفاق می افته هم وسط تمام اون تلخی ها اومد و گذشت و رفت...

این بغض لعنتی امون نمیده حرفام تموم بشه...میدونم صدام داره میلرزه و میگم دهنم تلخه هنوز به خدا ....هرچی هم قورت میدم بغضه که فقط پایین میره و تلخی یه اما......

مامانم سرشو پایین میندازه....میدونم هروقت بغض گلوشو میگیره نفس هم نمیتونه بکشه چه برسه به حرف

بهش میگم همه ی مامانا از ترس لو رفتن غم چشماشون پیش بچه هاشون سرشونو پایین میندازن اما تو سرت رو بالا بگیر ....اونی که باید این وسط شرمنده باشه ما دو تاییم که بهاطرمون خیلی روزها و شبها غمهاتو گریه نکردی و توی خودت ریختی که حالا اینهمه درد به یکباره سراغت اومدن....

اونایی که باید سرشون پایین باشه و نیست رو هم با هم قرار گذاشتیم بسپریمشون به اونی که اون بالا سره و بگذریم

پسره میگه برای من تلخ ترین و سخت ترین سال عمرم بود .... چیزها و کسایی رو از دست دادم که فکر میکردم فقط اونا  توی زندگیم واقعی بودن اما .........اما نبودن

بهش میگم :میدونی این 6 ماه اخیر زندگی خیلی به داشتنت و بودنت افتخار کردم...میدونی خیلی اوقات نگاهت کردم و تعحب کردم که اخه تو کی چه جوری اینهمه مرد شدی...بزرگ شدی...

میگه یه بار یه جا خونده بودم غم ادمو بزرگ  و محکم میکنه

میگم راست گفته هر کی گفته .....به عادت تمام این اواخر که موهاش روی صورتش ریخته و اشک چشم و لرزش چونه اش رو مخفی کرده میگه: درست گفته اما کم گفته....غم ادمو پیر میکنه .....میشکنه....داغون میکنه بعد یه مجسمه از یه ادم بزرگ تحویل بقیه میده

سرم رو که میندازم پایین به تمام اشک هایی فکر میکنم که توی این روزهای تلخ دور از هم و برای هم ریختیم

به بغضامون فکر میکنم که دل خوش میکنیم هربار به پنهان کردنش و اما .............

اما اون زخمی که خودی به دل ادم میزنه.....اون غمی که از بس سنگینه ته نشین میشه  ته دلت...اون زجری که میکشی از جایگزین کردن حس نفرت با عشقی که سالها به ادمهای زندگیت داشتی .....

اینا یه غم میذاره توی چشمات که هیچ جوری....هیچ جوری نه پاک میشه و نه پنهان

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 3:1 توسط ساحل|

چقدر به خودم گریه و به خیلی ها حرف بدهکارم..... حتی بدون حرف زل بزنم به چشماشون و با نگاهم ازشون بخوام فقط لحظه ای چشمهاشونو ببندند و خودشون رو جای من بذارن

تنها ارزوم اینه که بدونم اون لحظه توی دل خودشون احساس گناه و عذاب ندارن....شاید اینجوری بتونم منم برای لحظه ای به بخشیدنشون و ارامش خودم فکر کنم.....

نمیشه اما.....

اهای ادمها....کاش یه ذره...فقط یه ذره وجدان داشتید.....

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 0:36 توسط ساحل|

عشق که ازراه میرسه ....

عشق که از راه میرسه... وقتی هر روز که میگذره به ادم زندگیت نزدیک و نزدیک تر میشی...وقتی صحبتها از خیال و ای کاش و رویا میرسه به انتخاب رنگ وسایل خونه ای که قراره اولین سقف با هم بودنمون بشه.... از حرف زدن و حرف زدن و بازم حرف زدن از رنگ پرده و روتختی و شع های روی میز و خریدن یهویی تیکه های کوچولو برای خونه ای که هنوز هیچ چیزش کامل نیست انگار اون دوست داشتنه هی عمیق و عمیق تر میشه...انگار شمارش دقیقه ها برای رسیدن به روزی که اولین رویای شبهای همه ی دختر کوچولو ها و بعد تر جوون هاست و پیراهن سفید  پر چین بلندی که ارزوی پوشیدنش از اولین جوونه زدن های عشق توی دل هر ادمی بیتوته میکنه بیشتر و بیشتر میشه...

کنار تمام این تصویرهای زیبا... کنار تمام این رویاهای نه چندان دور خوش اب و رنگ انگار یه ترسی هم پای اون دوست داشتنه روز به روز عمیق تر و عمیق تر میشه....

ترس از روزی که اون ادمه به هر دلیلی کنارت نباشه....

نداشتن بعضی چیزها از اول  سخته... خیلی سخت اما وقتی یه چیزی رو ، یه ادمی رو داشته باشی...وقتی بدونی بودن و داشتنش چه مزه اییه، چه حسی داره...وقتی میبینی با داشتنش چقدر دنیا قشنگتره، چقدر دنیا بهانه دستت میده برای خوش بودن و دویدن و تلاش کردن...برای خواستن بزرگترین و بهترین چیزا اونوقته که دیگه نبودن و نداشتن و از دست دادنش دیگه سخت نیست، محاله...

اصلا نداشتن با تمام سخت بودنش در برابر از دست دادن هیچه....

اون خوب خوب هارو که تجربه میکنی...مزه میکنی.. دیگه هیچ چی بعد از اون بهت مزه نمیده....

اینه که حالا که اون ادمه رو دارم توی زندگیم...اون ادمه رو که محکم و عاشق پشتم بهش گرمه اون ادمه که نفس هام به بودنش، به عشقش بسته شده فکر حتی یه روز نداشتنش...فکر روزی که دنیا بخواد حسودی کنه به حس قشنگی که هر روز داره بیشتر و بیشتر دلم رو پر میکنه مثل خوره روحم رو میخوره....

هرروز ازخواب که بیدار میشم خدارو شکر میکنم برای هدیه ی قشنگی  که از اولین روز توی بدترین شرایط برام فرستاد و همیشه اخرای تشکرم  به جای تمام خواهشی که توی دلم برای همیشه کنارش بودن دارم یه نگاهی به اون بالا بالاها میندازم که میدونم خودش خوب تمام حرفهای گفته و نگفته ی دلم رو از توی همون نگاه میخونه....

 

 

 

تمام "امن يجيب" های دلم را

گره زده ام به کلماتت

و روانــہ ی آسمان کرده ام

من مطمئنم

خدا تو را براي دلم نگــه می دارد

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:46 توسط ساحل|

 

 

 

چند دقیقه ای میشه که زل زدم به ماهیه... از جاش تکون نمیخوره...گه گاهی فقط چشماشو تکون میده اما انگار نگاهش هم دیگه خالی شده...چیزی توش نیست

دل اونم گرفته انگار...نمیدونم از تنهاییه یا ...آخه اون که همیشه تنها بوده...احتمالا از مون روزی که به دنیا اومده به خاطر اسم و نژادش که گوشت خوار بوده از بقیه جداش کردن...نمیدونم حتی اصلا معنی با هم بودن رو توی این روزای کوتاه زندگیش یاد گرفته یا نه...

اولاش خیلی شاد بود...از یه تنگ پلاستیکی کوچیک که برای هر بار چرخیدن باید خودش رو جمع میکرد اومده بود توی یه تنگ شیشه ای بزرگ و درندشت....با کلی گوش ماهی و تیلو سنگ های رنگی....وسطشون پیچ و تاب میخورد و شیطنت میکرد....اونروزای اول زیاد باهاش بازی میکردم..هر بار که براش غذا میریختم وایمیسادم بالای سرش و لذت میبردم از دیدن حرکت یهویی اش و اولین دونه ی گردی که از غذاش دهنش میذاشت و توی دهنش انگار جا نمیشد...

این روزا اما رفتاراش عاقلانه تر شده...یاد گرفته فکر کنه...نگاه کنه....انتخاب کنه...

غذا رو که براش میریزم یه نگاهی به بالا میندازه و اروم اروم میاد سراغ یکی از اونا و اروم دهنش رو باز میکنه...

چند دقیقه اییه دارمنگاهش میکنم نمیدونم نگاه من غم داره یا اون....روبه رومه و حس میکنم زل زده به چشمهام...

نکنه عاشق شده باشه؟

عاشق یه سنگ....یه تیله...یه گوش ماهی؟

دل ام میگیره...نکنه عاشق یه جسم بی دل شده باشه...نکنه دل خوش کرده به یه نگاهی ... حرکتی ...

چشماش اروم تر از همیشه است...نکنه عاشق من شده باشه....اخه اون که به جز من کسی رو نمیبینه...نکنه دل بسته باشه به این ساعتهایی که با هم میگذرونیم....به این نگاه های یواشکی از پشت شیشه....نکنه مثل ادما شده بس که هیچ ماهی دور و برش نبوده که رسم ماهی بودن رو یادش بده...ادم شده یه جورایی....از پشت شیشه نگاه کردن رو دوست داره شاید...دور بودن رو ،دور از دسترس بودن رو....

عاشق یکی که ازش دوره...که هر کاری بکنه اون دستهای کوچولوی همیشه در حرکتش بهش نمیرسه....

نه که نرسه ها... میرسه اما عین دست های ادما...روزی میرسه که دیگه جونی براش نمونده باشه.....

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:6 توسط ساحل|

یه روزایی توی زندگی هر ادمی هست که انگار وزنه به پای عقربه های ساعت میبندن....یه روزایی هست که انگار هرچی چشم به ساعت میدوزی نمیگذره ...

یه روزایی هست که پری از هراس و دلهره ...پری از چی میشه ؟ و چی قراره بشه؟

یه روزایی از روزای خدا هست که ارامش قهره با دلت...هرچی هست فقط و فقط نگرانیه و ارزوی گذر هرچی زودتر لحظه ها... که زودتر روزها و ثانیه ها بگذره ...زودتر برسه اون روزی که مدتها بوده ارزوش رو داشتی و برای رسیدنش منتظر بودی....

ترس و نگرانی و هول و هراسی که بودنش هم نمک به زخم کندی گذشتن ثانیه ها میزنه و هم رنگ شیرین انتظار میپاشه به لحظه هات...انتظار شیرین

 

این روزای زندگی از همون روزاست...الان اگه بخوام باید بگم چشم به هم زدیم و این یک سال گذشت اما به چشم بر هم زدنی نبود.... شیرینی و تلخی هایی داشت که گذر ازشون سخت بود...دل بزرگ میخواست و چشمی که بشه گاهی اوقات بست و قدرت فراموش کردن و بخشیدن

 چه بازی هایی که روزگار با ادما نمیکنه....خیلی وقت پیش ها نوشته بودم اگر ادما میدونستن هر ادم جدیدیکه وارد زندگیشون میشه میتونه چه تاثیری توی زندگیشون داشته باشه چقدر از با هم بودن میترسیدن والان ....

 

روزای خوبیه....شمارش معکوس رسیدن به یه خواسته....به یه همدم ...به یه عشق

برام دعا کنید....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 0:45 توسط ساحل|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت