تبليغاتX
برزخ اما بهشت برزخ اما بهشت
گرميه دست نوازشگر تو مرهم زخماي کهنه ي منه   تپش چشمه ي خون تو رگ من تشنه ي هميشه با تو بودنه
تا امروز رنج کشیدم و هر وقت دنبال چرایی اش رفتم نیافتم

من اون وسط ها دارم دست و پا میزنم....تو عذابی که خودم به خودم تحمیل کردم

من زیاذی فکر میکنم....هنوز نمیدونم خوبه یه بد ولی زیاد به زندگی و اذمهاش فکر میکنم

بجای زندگی کردن به اون فکر میکنم و این عذاث منه.

حالا میدونم چه مرگمه ولی کسی رو پیدا نمیکنم که دستم ذو بگیره و از این وسطها بکشه بالا.... به سمت کورسوی نوری

نمیدونم دنیا دچار قحطی شده یا من زیاد فرو رفتم در ان وسطها....در منجلاب تناقض ها.... در سر گشتگی

باز این نمیدونم ها هجوم اورده اند و چرخه همینطور تکرار میشه و تکرارو تکرار

                                         ************************

و عید....

یادش بخیر اونروزها نمیدونستیم اگر ارزو میکنیم بزرگتر بشیم یعنی ارزو میکنیم از تمام اون لحظه های دوست داشتنی بی خیالی هایمان جدا شویم....لحظه هایی که فقط فکز عید بودیم و بزرگترین دغدغه مان عیدی بود

نمیدونستیم بزرگ شدن یعنی دیگه نمیتونیم بی تفاوت به اختارهای بزرگتر ها اتش بسوزانیم

دلتنگیهای اینروزهایمان که مثلا بزرگ شده ایم دیگه حتی خلاصه هم نمیشه و چه بخواهیم و چه نخواهیم نگران همه چیز هستیم حتی نگرانیهایی که به خوذمان هم ربطی نداره

نگرانیهای این روزهایمان دیگه دوست داشتنی هم نیستاما با همه اینها هنوز هم عید (حتی با دلی گرفته ) عزیز است

هنوز هم لحظه (( یا مقلب القلوب والابصار )) معنای خوب خودش رو داره و هنوزهم عیذ که میشه بزرگترهارو یه جور دیگه دوست داریم

کاش بوی خوش عید های بچگی ها یک بار دیگه بر میگشت

پ.ن : اگر بعد از گذشت یک ماه تازه از عید نوشتم شرمنده... عید که تهران نبودم و بعد که برگشتم چشمهامو لیزیک کردم و حسابی درگیر بوذم ... اگر غلط زیاد داشتم بدونید هنوز تار میبینم...دلیل بی سوادی نیست

/ نوشته شده توسط ساحل چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 در ساعت 14:8 |
ارزویم این است
ارزوی من این است.....که ۲ روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

ارزوی من این است.....یا شبی فراموش شم یا که مثل غم هر شب گیرمت در اغوشم

ارزوی من این است.....که تو مثل یک سایه سرپناه من باشی لحظه ی تر گریه

ارزوی من این است.....نرم و ساده و عاشق همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

ارزوی من این است......هستی تو من باشم...لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم

ارزوی من این است ...... تو غزال من باشی تک ستاره ی روشن در خیال من باشی

ارزوی من این است..... در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

ارزوی من این است.....از سفر نگویی تو ...تو هم ارزویی کن اوج ارزویی تو

ارزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق....این جنون بی قانون

ارزوی من این است....زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها

/ نوشته شده توسط ساحل شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 در ساعت 16:32 |
غریبه اشنا
نمیدونم از کجا امد... فقط میدونم چقدر قشنگه کسی زمانی بیاد  که تو حتی انتظارش رو هم نمیکشی

کسی که مثل هیچ کس نیست....دغدغه هات رو میفهمه...حالت رو میفهمه...به دیوانه بازیهات نمیخنده و عاشقانه توی اونها باهات شریک میشه و حسی رو درت به وجود میاره که دلت میخواد تیشه بزنی به ریشه ی تمام عادتهات...تمام خاطرات بدت...دلت میخواد نیمه شب وقتی که ساعتها از ارزوهاش گفته و تو غافلگیرانه میفهمی سالهاست این ارزوهارو توی داخلی ترین لایه های وجودت مخفی کردی فقط بری یه جایی و با تمام وجود فریاد بزنی خدایا ممنونم...ممنون از اینکه نذاشتی به ساده ترینها و معمولی ترین ها راضی بشم...ممنون از اینکه در جواب تمام نامردی هایی که دیدم کسی رو بهم دادی که حتی وقتی کنارمه یا وقتی صدای اروم و محکمش لالایی شبهامه هم دلم براش تنگ میشه...کسی که اونقدر بهت ارامش میده که مقصد برات بیرنگ و بی معنا میشه و تو فقط روبه روت جاده رو میبینی و لذت همسفر شدن با اون رو...لذت قدم زدن توی یه جاده ی طولانی...نم نم بارون...بدون چتر...و دستهایی که وقتی پشتتند هیچ باکی از بارون نداری.

کسی که سکوتش هم به اندازه صداش برات شیرینه چون همون لحضه..توی سکوت...از فرسنگها فاصله میتونی گرمای نفسهاشو روی پوستت احساس کنی...داغ شی و از سوختن لذت ببری

کسی که یه نیمه شب امد....توی ارامش نیمه شب که همیشه عاشقش بودم...درست همون روزهایی که خودم رو تا خر خره توی همه چیز غرق کرده بودم تا یادم نیاد که دلم دستهای گرم میخواد و نگاهی که عشق و نگرانی و حتی دنیارو میتونی توش ببینی

و یه کوچولو حرف با تو نازنینم:

خودت خوب میدونی که اونقدر این اتفاق تصادفی بود که هنوز یه حسی نمیذاره رویا نبودنش رو باور کنم...نمیذاره رویاهایی رو باور کنم که تو قلبم مدفون بود و ارزوهایی که باز با تو معنا گرفت...پر رنگ شد و تبدیل شد به یک نیاز

نیاز با تو بودن...با تو گفتن ....با تو ماندن...با تو رفتن و با تو رسیدن به رویاهایی که مشترک بودنشون شیرین ترین دلیل بودنشونه

اما بدون....قلبی هست که اینروزها فقط وفقط به خاطر تو میزنه...چشمی هست که اینروزها به شوق دیدن اسم قشنگت به گوشی چشم میدوزه و گوشی هست که صدای تو زیباترین ترانه اش شده

به خاطر من... به خاطر خودت....به خاطر دنیا و ارزوهایی که قراره با هم بسازیم بمان

 

 

/ نوشته شده توسط ساحل دوشنبه بیستم اسفند 1386 در ساعت 15:29 |
رسم بازي عشق اين بود كه من بشمارم و تو قايم شوي ..

به همان رسم هاي قديمي كودكانه ( قايم باشك) هنوز نشمرده بودم كه رفتي

وچنان ناپيدا كه براي هميشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم...

لعنت به اين بازي بچه گانه

                                   ****************

   اون چقدر ساده ازم برید و رفت                         

وانمود کرد که منو ندید و رفت

همه گفتن که اون ازت بی خبره

به خدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کرد که براش تکراریم

یه عروسک جدید خرید و رفت
 

                                        ***************

دستت رو بذار روی قلبت.....گذاشتی؟

بذار دیگه..........صداش رو شنیدی؟

آرزومه که سالها بتپه حتی اگه

برای من نباشه!!!

       *************

ميدوني بزرگ ترين درد دنيا چيه؟
اينه كه بفهمي پناه لحظه هات يه پناه گاه ديگه داره . . .

 

 

/ نوشته شده توسط ساحل چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 در ساعت 17:6 |
جان ادمها برابر نیست
از کتاب مجموعه داستان بازی عروس و داماد اثر بلقیس سلیمانی:

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است همه ی خشمش یک جا فرو نشست....

زن پزشک.زیبا.خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک معتاد ولگرد روانی کشته بود.

همان جلسه ی اول دادگاه قاتل را بخشید و در پاسخ دیگران گفت:جان ادمها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او این مردک را بکشند.

همان شب به ایینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

پ.ن: هیچ وقت نفهمیدم بعد از خوندن این نوشته چه حالی پیدا کردم فقط حالم خیلی بد شد و با خودم فکر کردم اگر عشق اینه مرده شور اون چیزی که تا حالا به اسم عشق به خورد ما دادند رو ببرند (و مرده شور یک نفر به خصوص رو که هنوز وقتی به حماقتش فکر میکنم تمام  خون بدنم توی سرم جمع میشه و......هنوز نتونستم ببخشمش این برای منی که هیچ ناراحتی بیشتر از یک ساعت توی ذهنم باقی نمی مونه یعنی......مرگ)

/ نوشته شده توسط ساحل دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 در ساعت 14:5 |
اینروزا بیشتر از خیلی روزای عمرم وجود خدا رو کنارم احساس میکنم

یا نه...اونقدر بهش احتیاج دارم که همش به یادشم و دلم میخواد اونو کنارم داشته باشم مثل تمام روزای گرفتاری باز شدم همون بنده ای که تا کارش گیر میکنه یادش میوفته

هر کاری میکنم و هر جا هستم تماکم مدت دارم بهش قول میدم که تو این کارو درست کن من قول میدم فلان کارو فلان کارو .... رو بکنم

خنده ام میگیره از اینکه میدونم خدا نه به قولای من احتیاج داره و نه منتظر خواهش منه اما بازم دست از این بدو بستون بر نمیدارم و راحت تر از همیشه انگار صداش تو گوشم میپیچه که با یه لحن اروم و مهربون میگه: صبور باش و بدون اگه صلاح باشه اون اتفاق اونم به بهترین و زیباترین شکل میوفته

مدام با خودم تکرار میکنم که باید قبول کنی اگر شد قسمت بوده و اگر نشد حکمت

اما چه کنم که دلم اینبار با این حکمت سخت نمیتونه کنار بیاد

 بر عکس تمام صبوریهام اینبار دلم یه خلوت تاریک میخواد که توش فقط ثانیه هارو بشمارم

بارها شنیدم بهترین چیزها زمانی رخ میده که انتظارش رو نداری ...

و چه زیباست اتفاقات خوب زمانی بیوفتد که قرار نیست

برام دعا کنید.....

                                 ***

بارون اشک چشات مال منه      خم اون ناز نگات مال منه

اون گریه هات   اون خنده هات   چشم سیات   مال منه

عاشقی های بی دلیل   دیوونگی بچگی هاتو دوست دارم

قهر کردنها و رفتنات   دوباره اشتی کردناتو دوست دارم

/ نوشته شده توسط ساحل پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 در ساعت 21:22 |

همین که منو از من گرفت… همین که بی پروا میان حوادث شعر من قدم زد کافی نیست؟

من نیامده بودم که او باشد…من نیستم که او بیاید…که او بیاید و من پاهایم بلرزد

من عامیانه لاف عقل میزنم مثل اون که احمقانه لاف عشق میزد

ان قدر با بیقراریهایم قرار داد دارم که شوق حضور رو گم میکنم…خودم رو گم میکنم…من اصلا به دنیا اومدم که همه چیز رو گم کنم به جز یاد….

چقدر لاف سنگدلی زدن سخته…مثل خود سنگ

اگر دیوانه ای دروغ گفت…این شما و این دل سنگ من…

                                                      **********

کاش از انچه برای دیگران دیکته میکنیم برای یک بارم که شده خودمان بنویسیم...

                                          **********

 کاش ماه میدانست از اینهمه ستاره و سیاره فقط یکی مشتریست...

                                           *********

میدونی رسم این دنیا چیه؟  

بازی قایم باشک

تو چشم میذاری...من قایم میشم...تو اما...یکی دیگرو پیدا میکنی

                                           *********

 نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق را خواندم

نگاهم کرد بهش دل بستم

نگاهم کرد....

اما بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد....

                                       **************

 عشق مثل یه ابه...

میتونی توی دستهات قایمش کنی

اما اخرش یه روز دستهاتو باز میکنی و میبینی نیست...قطره قطره چکید

بی اینکه فهمیده باشی دستهات پر از خاطره است....

 

 

 

 

 

 

/ نوشته شده توسط ساحل شنبه دهم آذر 1386 در ساعت 15:44 |

بازم پاییزه و نم نم های گاه و بی گاه اسمون و یه دل بیقرار که هر وقت بوی خاک بارون خورده بهش میخوره دلش فقط یه نفرو یه جارو میخواد مخصوصا از شبی که گفتی تو هم عاشق بارونی و من تازه فهمیدم چرا همیشه بارون منو یاد تو می اندازه

امروز اولین بارون درست حسابی بارید

یک عالمه مدت داشتم کنار پنجره اون بوی خوش و سردی هوارو نفس میکشیدم...چقدر دلم میخواست تو اون لحظه ها تو هم کنارم  کنار پنجره ایستاده بودی

راستش برای چند لحظه حضورت رو هم حس کردم ولی ترسیدم برگردم و ببینم که نیستی

پس همونطور ایستادم و غرق در ارامش حضورت شدم

بارونو دوست دارم هنوز           چون تورو یادم میاره

حس میکنم پیش منی                       وقتی که بارون میباره

و این شعر سیاوش قمیشی رو هم گوش میکردم و هم زمزمه

(هنوز هم زیر چترم جای تو خالیست)

                                         

                                      ****************************

غربت رو نباید در الفبای شهری غریب جستجو کرد

همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی...

 

 

/ نوشته شده توسط ساحل پنجشنبه هفدهم آبان 1386 در ساعت 13:0 |

میگویند غروب جاییست که اسمان زمین را میبوسد

من امشب برای تو غروب میکنم...کجایی اسمان من؟

                                                                 **********

مهم نیست که قشنگ باشی...

قشنگ اینه که مهم باشی...حتی برای یه نفر

                                                                 **********

دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسن مگر اینکه یکیشون برای اون یکی بشکنه...

من میشکنم...فقط به خاطر تو

                                                                *********

کوچکتر که بودیم دل بزرگی داشتیم...

بزرگتر که شدیم چقدر دلتنگیم...

                                                    *************

همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی...

ولی بترس از روزی که همون کس بشه درد دلت

                                                     *************

پرنده ای که مال تو نیست اگر هزار تا قفسم بسازی باز پر میکشه میره...

                                                        ***********

وقتی خاطره های ادم زیاد میشه در دیوار اتاقش پر از عکس میشه اما همیشه دلت برای اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسش رو به دیوار بزنی...

                                                          *********

 

بچه که بودیم...

دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردهای قوی...

بزرگ که شدیم...

دخترا عاشق مردهای قوی شدند و پسرا عاشق عروسک

                                                   **************

این روزها..

با هرکس که دوست میشیم احساس میکنیم انقدر دوست بوده ایم که دیگه وقت خیانت است

                                                          **********

انسان هرگز نمی افتد

مگر به سمتی که به سویش تکیه کرده...

*********************************************************************

پ.ن....من نمیدونم اون کسی که برای پست قبلم کامنت گذاشته و چیزایی درباره کامنتهای دختر عموم گفته کی بوده ولی از اینجا بهشون میگم که شاید پستهایی که من میذارم برای خوندن همه باشه اما کامنتهایی که دیگران میذارن فقط برای خوندن منه و من بی نهایت از خوندن کامنتهای عروسکم (نگار) لذت میبرم و گاهی فقط چون میدونم اون منتظره اپ میکنم پس لطفا.....

 

/ نوشته شده توسط ساحل شنبه بیست و هشتم مهر 1386 در ساعت 15:10 |

اینروزها بدجوری احساس خمیری بودن میکنم...مثل خمیر بازی های دوران بچگی...

هر لحظه به یه شکلی در میام...به یه شکلی درم میارن

جرات نگاه کردن به ایینه رو ندارم...میترسم از دیدن یه ادم جدید

ترس احمقانه ایه چون ایینه فقط ظاهرم رو نشون میده...درست همون که ادمها میبینند و شایدم به همین خاطره نمیفهمند باهام چیکار میکنند

عین خمیر تو دستهای بی رحم ورز میام و بسته به حال و روز اون لحظه اش به یه شکلی درمیامو مثل تمام ادم بزرگها اوج لذت بازیش وقتیه که لای دوتا انگشت شصت و سبابه اش یا اگر عصبانی بود یا حتی نگران با مشت لهم میکنه و من چه اسون و بیصدا فرو میریزم و تو زمونه ی ما دردی که فقط با قطره های اشک تحمل بشه و بدون داد و فریاد و اعتراض که درد حساب نمیشه

کاش خدا حداقل قلبهارو جوری می افرید که اگر شکست صدای شکستنش گوش شکننده رو کر که نه اما حداقل صدایی به گوشش میزسید مثل صدای شکستن کاسه ی چینی ...که حتی اونو میشه بند زد اما بند زدن دل شکسته....

گرچه اینروزها گوشها هم اگر صرف با نشنیدن باشه کر میشن

خدایا اون کرامت و عدالت یزدانی که ازش دم میزنی کجاست؟ چرا من نمیبینمش؟ حتی حسش نمیکنم

نکنه عدالت هم فقط یه کلمه بود که توی برهه ای از زمان مد شد و تو کتابها ثبت شد و حالا تو زمونه ی مدرن ما جاشو داده به کلمه هایی مثل رفتن...شکستن...بازی دادن...قول دادن و عمل نکردن و رفتن و رفتن و باز رفتن و مرد نبودن

اره این روزها اینا مد شده...اینروزها با هرکی که دوست میشیم فکر میکنیم اونقدر دوست بودیم که دیگه وقت خیانته..اره خدا جون

که اگر اینجوری باشه و بمونه باید فاتحه ی بهشت و جهنم و همه ی ادمهایی که دنیاشونو فدای اخرتشون میکنند خواند. راستی اگه توی بهشت نشه غیبت کرد ادمها باید از چی حرف بزنند؟ اگر نشه نامردی کرد روزای ادمها چه جوری میگذره؟

اهان...فکر اینجاشو نکرده بودی؟شایدم خودتم باور نمیکردی افریده هات این چیزارو باور کنند چه برسه به اینکه رو کارهای همدیگه چشم ببندند و همو حواله بدن به اون دنیا و پل صراط و ....

اره بازم احساس خمیری بودن میکنم نه تو دست بنده هات...خدایا تو دستهای تو که منو ورز دادی و به این شکل در اوردی با قلبی که با یه تلنگر بی صدا میشکنه

اره خدا جونم با توام که منو ساختی و بعد هر وقت دلت خواست این عروسک دست سازت رو نه با مشت...با بنده هاییکه از روح خودت درونشون دمیدی خرد کردی

اگر عدالت اینه تف به عدالت و عبادت و اصالت

تف به حکمت و قسمت

اما اگر عدالتت واقعا عدالته بهم ثابت کن که هرکی جواب کارشو تو همین دنیا میگیرهمن به صرف یه افسانه منتظر بهشت و جهنم و شرمندگی ادمها سر پل طراط نمیمونم

همین جا بهم ثابت کن هنوز مردی و مردانگی افسانه نشده....

/ نوشته شده توسط ساحل دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 در ساعت 15:5 |